تبليغاتX
یک گاز تجربه
امروز 

87/05/28

 

من تمام کشته های روی مین را میشناسم

من جنون زار مقدم تا کمین را میشناسم

 

یک پلاک اینجا میان خاک ها جا مانده شاید

شاید این بار این پلاک شرمگین را میشناسم

 

نامه ای پیدا شده این روزها گمنام اما

دست خط نامه های آخرین را میشناسم

 

تکه ای پیراهن و یک قمقمه سوراخ و خالی

من عطش را سوز را آهِ زمین را میشناسم

 

شاید آری شاید این پیراهن یوسف نباشد

من تمام یوسفان مه جبین را میشناسم

 

مطمئنم باز هم در پیش ما جای تو خالیست

من مرام سینه های آتشین را میشناسم

نوشته شده توسط علیرضا در 12:48 PM | موضوع:
• لینک ثابت   • 

87/05/12

خانه ی من که اتاقی نُقلیست

بی درو پنجره تا مبادا که سر رفتن از اینجا باشد

منو تختی سنگی

مطبخی نیست...

- عجب!!!!

جای مدفوع من اینجا بازست...

و دو پایم که همیشه روی این مدفوع هاست...

هم قفس میشوی آیا با من؟؟؟

...

خانه ی من دنیاست

...

همه مان گند زدیم

...

خانه ی دوست کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خسته شدم خدا........

نوشته شده توسط علیرضا در 9:57 PM | موضوع:
• لینک ثابت   • 

87/05/02

تقدیم به عمو خسروی اهالی تئاتر

به محفل ها چه بی رونق شده کار غزل بی تو

کسی اینجا نمیگردد خریدار غزل بی تو

 

تو بودی هر غزل آئینه ی ایمان شاعر بود

ببین پیوسته جانهامان به کفار غزل بی تو

 

دلم آن روز ها پربود و گرم خنده و بوسه

دلی دارم پر از خالی دلی زار غزل بی تو

 

چو ارگ بم فرود آمد سِکاخ خسرو ویران شد

نشسته قافیه تنها بر آوار غزل بی تو

 

غزالم گم شد و پر زد پرستو وار آن سو ها

دلی دارم همیشه محو دیدار غزل بی تو

نوشته شده توسط علیرضا در 8:46 PM | موضوع:
• لینک ثابت   • 

87/04/31

هامون خاطره شد

صدای پای آب را با تو شنیدم

گل نکن خاطره را
به کجا میکشیم؟

ای شکیب هم نفس
شاید آوازت
غزل حافظ روز نوروز
شاید زمزه ات
آتش عشق غزل بود
به کحا میکشی این زمزمه را
گل نکن خاطره را
.
.
.
.

خدا حافظ  ای زنده کننده ی یاد حسین پناهی

خدا حافظ رفیق غزل
خدا حافظ
نوشته شده توسط علیرضا در 10:52 PM | موضوع:
• لینک ثابت   • 

87/04/21

هنوز هم غزل نشده ام

  یک غزل هم نیستم دیوان شعری نازنین

  خواهشی دارم نرو تنهای این تنها ترین


  مصرع قبلی همان حرف کنار حوض بود

  حوض هم خشکید و رفتی سهم منهم شد همین


  هی ترک خوردم درون قاب عکس سردمان

  هی ترک فریا میشد اشک غربت را ببین


  ... تک درخت سبز بیشه خال میسوزانمت

  از دل من رفتیو باید همانطور از زمین...


  نه غزل جای خشونت نیست تخریبش نکن

  پر بکش پرواز کن با روح من با آخرین...


  آخرین بیتم همان آواز زیبا بود ...حیف

  نیستی نام که را آرم به جایت نازنین




نوشته شده توسط علیرضا در 10:53 AM | موضوع: درد دل
• لینک ثابت   • 

87/04/14

لا حول ولا قوه الا بعلی مرتضی

 

کیست علی؟قافیه ی انبیا

کیست علی؟مطلع شعر ولا

در عجبی مطلع و هم قافیه است؟

گویم علی کافیت الوافیه است

حیدر   کرار   بود   مرتضی

عشق جگر خوار بود مرتضی

روح خدا ،جسم، بود خاکیش

کس نرسد بر رد افلاکی اش

اوی بود سوره ی حبل المتین

اوی بود پادشه این زمین

الله و او هردو یکی بوده اند

راه خدا بر همه بگشوده اند

راه بود آن که دگر نیستی

رفته ز یادت که خودت کیستی

راه بود آنکه تو گشتی فنا

راه بود آنکه شدی آشنا

آه مکش هو بکش از میکده

جام هو الهو بکش از میکده

میکده اینجا خود ساقی ماست

ساقی ما ساقی باغ ولاست

ساغر ما میکده و ساقی است

اول و آخر همه او باغی است

 

................................................................................

خیلی وقت بود کار مذهبی نگذاشته بودم

هر چه به ولادت جناب عشق نزدیک میشیم

قلبم بیشتر طلاطم داره

 

 

یا حیدر کرار مدد           

 

نوشته شده توسط علیرضا در 11:21 AM | موضوع: مذهبی
• لینک ثابت   • 

87/04/11

غزلی در شور خاروخاشاک

خار میخواهی مرا بیما میخواهی مرا

خسته و افسرده و افسار میخواهی مرا

 

اینچنین آزاده و آزاد میرانی زخود

تو مریض ومرده و تب دار میخواهی مرا

 

آذرخشم مینوازم تازیانه سوز را

ای دریغا چون تو بی آزار میخواهی مرا

 

کار من شعر است کار دیگری در کار نیست

آخر ای جانم چرا بیکار میخواهی مرا

 

تو  گلی  نازی  لطیفی  ای  دریغ

عشق من خارت شده تو خارمیخواهی مرا؟

 

نوشته شده توسط علیرضا در 8:54 PM | موضوع:
• لینک ثابت   • 

87/04/09

غزلی از استادم آقای صمدی(کتاب خیابان حصار) کتاب فصل بهار ایران

کوچ کن اینجا بجز ویرانه ای در کار نیست

ای کبوتر جان،کبوتر خانه ای در کار نیست

 

شهر خاموش است گویی در جهان چیزی کم است

ماه میتابد ولی دیوانه ای در کار نیست

 

از خمار آلودگی چون مار می پیچم به خویش

کی به مستی میرسم میخانه ای در کار نیست

 

ابر خالی میشود بر شانه های کوهسار

من کجا باید بگریم شانه ای در کار نیست

 

دست در گیسوی نا آرام رامت می برم

در همین منزل که دیگر خانه ای در کار نیست

 

آمدی خورشید این منزل شدی آسوده باش

روسری را باز کن بیگانه ای در کار نیست

نوشته شده توسط علیرضا در 9:13 PM | موضوع:
• لینک ثابت   • 

87/04/05

اقرا’ بسم شیاطین...(1)...

بخوان به نام شیاطین بخوان به نام خودت

بخوان به نام کلام کثیف کام خودت

بخوان به نام کلیشه بخوان به نام خدا

بخوان به نام حقیر هبوط گام خودت

بخوان به نام پرنده بخوان ز بی نفسی

بخوان به نام اسیری به بند دام خودت

بخوان به نام اوین و کمال آزادی

بخوان به ناله و گریه ز صبح و شام خودت

بخوان به نام نفس های در شماره شده

بخوان به نام رهایی به نام جام خودت

 

نوشته شده توسط علیرضا در 8:28 PM | موضوع: دیوانه وار بنویسید
• لینک ثابت   • 

87/03/28

نوشته شده توسط علیرضا در 10:18 AM | موضوع:
• لینک ثابت